براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | 16:14 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم سلام

هرروز بیشتراز دیروز دوستتون دارم و عاشقتون.

روز به روز بزرگ و بزرگتر میشید وهمچنان شیطنتهاتون زیادتر میشه دیگه دستتون با دستگیره درمیرسه و خودتون دراتاقتونو باز میکنید و میرید اسباب بازیهاتونو برمیدارید و بازی میکنید.

آخه من دراتاقتونو میبندم تا زیاد همه جارو ریخت وپاش نکنید.

چندروز پیش امیرعباس رفته بودی رو کنج خیلی ترسیدم بیافتی. همش کارای خطرناک انجام میدی

ولی خب خداروشکر که همیشه شادو خندون هستید وباهم بازی میکنید.

تواین چندروزعزیز رفته بودشهرستان دیدن خواهرا وبرادراش وماخیییلی  دلتنگش بودیم مخصوصا شما گل پسرا که به عزیز وابسته اید  یه شب آقاجون اومد خونمون و شما تا دیدید تنهاس خخخیلی گریه کردیدو میگفتید عزیز عزیز یعنی چرا عزیز نیومده.

جمعه ۱۷تیرجشن پسرخاله من که اسمش رضا هست    بود ما ۵شنبه با خاله ایناو آقاجون هم با خاله اینا بودرفتیم شهرستان

تا رسیدیم عزیز رو دیدید بدوبدو رفتید بغل عزیز معلوم بود دلتون براش تنگ شده بود 

همه دایی ها هم بودن شب روخونه خدابیامرز حاج آقای من  استراحت کردیم یکسره با پسردایی طاها   و علیرضا و دخترعموهای من آزیتا وسونیا بازی میکردید

 صبح بعداز صبحانه  رفتیم خونه خاله من که مهموناهم جمع شده بودن

طبق  معمول باز توحیاط بودید و بازی میکردید.

خونه خالم خخخخییییلی خوش گذشت 

بعداز ناهارهمه مهمونا راه افتادیم بریم زنجان تالار سمت خونه عروس خالم

توراه شما خوابتون برد و دخترخالم صغری و پسرخالم علیرضا هم باما اومدن

توراه کلی حرف زدیم و خندیدیم

یه جایی همگی وایستادیم که پشت سرهم بریم به سمت تالار که بعدش بابا پیچید یه راه  دیگه وما راهو گم کردیم و بزور تالار کوروش رو پیدا کردیم

وای چقققققد سراین آدرس تالار خندیدیم به هرکی زنگ میزدیم آدرس بدن میگفتن 

خیابان عاصم زنجانی

وما متوجه نمیشدیم عاصم میگن یا قاسم...یادش بخیر

اخرشم نفهمیدم عاصم بود یا قاسم.

 

خیلی زیاد خوووووشششش گذشت

بعداز جشن هم با خاله اینا راهی خونه شدیم از اتوبان قزوین برگشتیم

ولی راه خسته کننده و ترافیکی بود.

 

درکل روزهای پرخاطره ای بود و خخخیلی به هممون خوش گذشت





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 7 تير 1396 | 18:28 | نویسنده : maman fariba

عیدسعید فطر برهمگی مبارک و نماز و روزه هاتون قبول

سلام پسرای گلم امیرحسین وامیر عباس

چندروز پیش ۵شنبه چهلم خانننه بود رفتیم قوزلو.

فرداش با عمه نسرین و بچه هاش رفتیم باغ قَصَبه اونجا گیلاس چیدیم و کمی آلبالو با  بابا رفتیم وسایل خریدیم واس ناهار که همگی با عمواینا پسرعموهای بابا بریم بیرون هممون جمع شدیم و رفتیم چققققد خوش گذشت.

بعداز ظهرش برگشتیم خونه که دوباره روز عید فطر برگردیم قوزلو.

شنبه و یک شنبه رو بابا رفت سرکار منم منتظر بودم ببینم بابا میگه آماده بشیم بریم قوزلو یانه ولی بابایی دیر اومدو خخخیلی خسته بودونرفتیم

صبح ساعت۸همه رفته بودن نمازعیدفطر بخوننو اون روز ناهار رفتیم خونه عزیز یعنی دعوتمون کرده بود خاله اینا هم بودن

بعداز ناهار رفتیم خونه بابا گفت وسایل جمع کن بریم شمال و خاله اینا هم باهامون اومدن

وآآآآآای من خخخخخخییییییلی خوششششحآآآآل بودم  بابایی میدونه من عاشق شمالم

ساعت ۸شب بود راه افتادیم با ماشین خاله اینا رفتیم شماهم پسرای خوبی بودید و اصلا اذیت نکردید

ساعت۱شب بود رسیدیم خاله غذا درست کرده بود خورشت خوراک تا رسیدیم چادرزدیم لب دریا و وسایلهارو چیدیم و شام خوردیم شما تعجب میکردید که اینجا کجاست و چرا توجادریم

آخه اولین بارتون بود رفتیم شمال.

ماخیلی خوابمون می اومد و شما اصلا خیال خواب نداشتید با الینا دخترخاله بازی میکردید.

همه خوابیدیم و امیرحسین توهم خوابیدی ولی امیرعباس والینا نخوابیدن منم هرازگاهی بیدار میشدم و میگفتم امیرعباس بیا لالا تا اذان صبح بیدار بودید

یهو دیدم امیرعباسم پسرگلم تو والینا تا صدای اذان رو شنیدید نمار خوندید

آخه توخونه تا بابایی یا آقاجون نماز میخونن بدوبدو میرید کنارشدن وایمیستید و هرکاری که اونا انجام میدن انجام میدید

خلاصه یه روکوع یه سجده رفتیدو اومدید توجاتونو پتورو کشیدید روتون وخوابیدید.

ساعت۷صبح بیدار شدیم وصبحانه خوردیم رفتیم کنارساحل

آب بازی کردیم چقققد خوشتون اومده بود ۲ساعتی تو آب بودیم

بعدش لباساتومونو عوض کردیم و رفتیم بسمت نوشهر.

اونجا باز یجای باصفایی رو پیدا کردیم رفتیم دوباره لب دریا و آب بازی انقققد تودریا آب بازی کردید که دیگه خودتون خسته شده بودید.

دیگه نمیرفتید توآب دوباره لباسامونو عوض کردیم و رفتیم بسمت چالوس توراه یجای خوب دوباره پیدا کردیم واس ناهار 

رفتیم جوج زدیم با نوشابه (ههههههههه)

خیلی زیاد خوش گذشت بهمون

دیگه راهی شدیم بسمت خونه میخواستیم ازچالوس بریرم ولی ترافیک بود  برگشتیم از آمل رفتیم.

خخخخخیلی زیاد بهمون خوش گذشت و حسآآابی کیف کردید.

وپسرای خوبی بودید واصلا اذیت نکردید.





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 18:21 | نویسنده : maman fariba

مامان:امیرحسین مامانو دوست داری؟

امیرحسین:آیه

مامان:امیرعباس مامانو چندتا دوست داری؟

امیرعباس: دوتا

مامان:امیرحسین بابا چی بخره برات؟

امیرحسین بَدَدَ (بستنی)

مامان:امیرعباس به بابا بگو دوستت دارم...

امیرعباس:بابا دودَ

امیرحسین توخونه وسایلهارو به من نشون میدی و کنجکاوی که چی هستن که میگی مامان این چیه؟

مامان:گل_مبل_میز_و....خیلی چیزارو ازم میپرسی

یه روز که تلوزیون روشن بود یه مولا حرف میزد توازم پرسیدی چیه

منظورت این بود که کیه منم گفتم مولا تو خندیدی و گفتی بولا

پسرای گلم چندتا از کلمه هارو یادگرفتید

و همه روهم خوووووووووووب میشناسید

ولی به آقا میگید قاقا

عزیز    عمه      خاله رو میگید آله     به الینا میگید آبیجی بلیلا    دایی    عمو    به مادربزرگ بابایی میگید ننه وبه بابابزرگش میگید بابابوبو    به آتریسامیگید آدِدا   به آیناز میگید آینا       به طاها میگید طاطا

عاشق ماشین و دوچرخه و موتور هستید که به هر۳اینا میگید هانّا

روکش متکاتوت سندباد وعلی باباس هرموقع میخواید بخوابید میگید مامان علی بابا

مامان علی بابا بتو

قوربون اون حرف زدناتونم پسرای گلللللللمممممممم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 17:17 | نویسنده : maman fariba

زمانهایی هست که نمیخواهید عقربه های ساعت حرکت کنند!!

نمیخواهیدروزهابه سرعت بگذرد!!

ودلتان میخواهد زمان درلحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله این روزها دلبندم هرروزوهرلحظه بامن هستید

واین عطر وجودتان است که مرالبریزمیکند

لبریزازبودن وماندن،ماندنی با عشق وامید

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه چندان دور ازدسترس

این امیـــــد را دوست دارم...

که باعث زنده ماندنم میشود

پسرای عزیزم به خودمیبالم که فرزندانی چون شمادارم

ازخدای خویش بیش از همیشه سپاسگذار وجودنازنینتان هستم

همیشه باشید...

همینقدر نزدیک...

همینطور مهربان...

همین اندازه ستودنی...





[موضوع : ]
تاريخ : 28 خرداد 1396 | 17:56 | نویسنده : maman fariba

وقتی امیرحسین و امیرعباس گیر میدن چادربپوشون...نیشخندقلبلبخند





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 | 17:47 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم امیرحسین وامیر عباس زندگیای من

این روزا با جون ودل براتون مینویسم چون اینجا بهترین وبلاگ چون سراسر عشقه و بس...

مهربونای من ممنونم که لحظه هامو با وجودتان زیباترکردید

ممنون که پاتو زندگی من گذاشتید و رنگ تازه ای به زندگیمون دادید...

هروقت که نگاه به چهره پاک ومعصومتان میکنم خدارو باتمام وجودم هزاران بار شکر میکنم.

شما بتازگی چندتا کلمه هایی رو یادگرفتید

وقتی میپرسم امیرحسین مامانو دوست داری؟میگی آیه یعنی آره

وامیرعباسم پسرکوچولوی نانازی من توهم میگی آیه

من دلم غنج میره و بوسه بارونتون میکنم.

باوجودشماگل پسرای گلم

خوشبخت ترین مادردنیام...





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 17:9 | نویسنده : maman fariba

رمضان به قدر تزدیک میشود...

شبهای قدر فرصت میوه چینی اند!

وما...

برداشت میکنیم هرآنچه رادریکسال درزمین قلبمان کاشته ایم

خداجان عمریکساله ام رابراندازمیکنم.هیچ نقطه ی روشنی برای دریافت کرامتت نمیبینم.

اما...

مهربانی یکساله ی توراکه مرور میکنم، دلم به لیلة القدر این رمضان نیزقرص میشود

سالهاست که رسم میان ومنوتو همین بوده

من...یکسال...راخراب کرده ام

وتو...سال بعدرانیکوترین تقدیرنوشته ای.

چه رازی هست میان توواسم"رحمانت"...

که ازهرچه بگذری مهربان پاشیدن رو بربندگانت رها نمیکنی؟

سیاه دل ترازهمیشه...

وشکسته ترازهرسال...

چشم براه لیلة القدرنشسته ام

امایقین دارم که سهم عظیمی ازعـــــ♡ــــــشق رابرای کنار گذاشته ای

من بیتو تمام میشوم دلبرم

دفترتقدیرم راازهرچی خالی کنی خیالی نیست

اما تقدیرمرا ازلمس وجودت خالی مکن

من بدون تو یعنی تمام...

توتنهاثروت قابل شمارش خدا...

ومن...

به انتظار سهم بیشتری ازتو گوشه سفره رمضانت را رها نکردم

رحمان جز مهر مگرمیداند؟

لیلة القدر مرا به طوفانی از مهرتتکان بده

یا رحمان...یارحمان...یارحمان

 

تواین شبهای عزیز دعا برای سلامتی فرج آقا امام زمان فراموش نشه...





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 1:09 | نویسنده : maman fariba

امروز ۱۵ماه رمضانه و منو بابایی روزه میگیریم.

اولین سحری که بیدارشده بودیم امیرحسین توهم بیدار شدی و اومدی کنار منو بابایی سحری خوردی.

چهارمین سحری هم امیرعباس بیدارشدی واومدی باما سحری خوردی.

امروز۱۰خرداد تولد۲۵سالگی منه بابایی هم دستش درد نکنه کیک خریده بود و یه تولد۴نفری گرفتیم

چندروز پیش که تعطیلات بود با بابا تصمیم گرفتیم که بریم شهرستان قوزلو چون تو فصل بهار خخخخیلی باصفاس اونجا هواشم خنکه

قبل رفتن خونه آقاجون اینا افطاری وشام دعوت بودیم همه دایی ها وخاله جون ایناهم دعوت بودن شما با پسردایی ها ودختردایی کلی بازی کردید

قراربود بعداز شام راه بیافتیم بریم شهرستان ولی بابا گفت خیییلی خوابم میاد بمونه صبح میریم.

صبح ساعت ۵راه افتادیم توراه یجای خوب که پارک بود نگه داشتیم صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت۹بود رسیدیم

شما یکسره حیاط بودید وواس خودتون بازی میکردید

ناهار رفتیم باغ اونجا درختای گیلاس  گیلاساش رسیده بود و گیلاس چیدیم

فرداش دوباره ناهاررفتیم بیرون با آقاجون اینا خخخخیییلی خوش گذشت

امشب هم عمه زنگ زد وگفت شام بیایید بریم پارک عمو ایناو عمه نسرین ایناهم بودن. شما با آینازو پرهام و عمو وبابا توپ بازی کردید.

الان که این پست رو نوشتم پسرای گلم خوابیدید.

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 7:34 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم سلام

قراره که ازتا چند روز دیگه اساس کشی کنیم ومن کلی کاردارم.

یکم طول کشید یه خونه خوب و باب دلم رو پیدا کنیم وتواین مدت کم کم وسایلهارو جمع وجور میکردم و بسته بندی میکردم

با شیطنتهایی که شما دارید یکم برام سخت بود و این کارم رو میذاشتم موقعی که شما روزا ۲ساعتی که خواب هستید انجام میدادم.

خلاصه اینکه خونه باب دلم رو پیداکردیم و قلنامه نوشتیم. 

رفتیم شهرستان جشن دختردایی من بود

پسرای گلم شما اونجا فقط توحیاط بازی میکردید اونم چه بازییییییی خاک بازیییی

کاری به کارتون نداشتم خب دوست داشتید دیگه

کلی کیف کردیدآآآآا

جشن هم خیلی خوش گذشت بعداز جشن برگشتیم خونه

من باز دوباره شروع کردم جمع کردن وسایلها

تواین روزا حال مادربزرگ بابایی که همه خانننه صداش میزنن بدشد وباباو آقاجون بردنش بیمارستان.

خانننه حالش خوب نشد و دکترا گفتن که ببریدش خونه روزبه روز حالش بدتر میشد

بنده خدا۲۵اردیبهشت به رحمت خدا رفت

بابازنگ زدکه لباس و وسایل جمع کنم که احتمالا بریم قوزلوشهرستان بابایی

فرداش رفتیم شهرستان و خاک سپاری بود

شما که یکسره توحیاط بودید و با آینازوپرهام ۲قلوهای عمه نسرین بازی میکردید گاهی وقتام دعوامیکردید. امیرحسین وامیرعباس یادگرفته بودید آیناز و صدا میزدید و میگفتید آینا آینا

۲روز موندیم و برگشتیم

دوباره شروع کردم به وسایل جمع کردن

۲۲روز قبل از اساس کشی منوخاله جون رفتیم خونه   جدیده رو تمیز کنیم خاله جون دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید.منم شمارو  برده بودم خونه عزیز 

۴خرداد روز اساس کشی بود صبح ساعت۸ عموجون زنمو و آتریسا رو آورد خونه ما که زنمو کمکم کنه دستش درد نکنه خیلی کمکم کرد

بابا ظهر از سرکار اومد و یکم استراحت کرد زنگ زد ماشین باربری وچندتا کارگر اومدن وسایلها رو بار زدن شب ساعت۱ اساس کشی تموم شد

من شمارو برده بودم خونه خاله  جون و گفت شمارو نگه داره خاله جون هم برامون شام درست کرده بود دستش درد نکنه

ولی ما خیییلی خسته شده بودیم نصف چیدمانو گذاشتیم موند برای فردا

ولی امیرحسینم تو غریبی میکردی و میگفتی بریم خونمون خب شما به اون خونه عادت کرده بودید.

صبح که بیدار شدیم عموجون و بابایی ر فتن سراغ اتاق خوابا که تختا رو نصب کنن

عمواینا نموندن و رفتن خونشون

منن کم کم وسایلارو چیدمو تموم شد 

شما همچنان بهانه گیرشده بودیدمیگفتید بریم خونه خودمون

فردا هم اولین روز ماه رمضانه

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1396 | 1:22 | نویسنده : maman fariba

دیروز که جمعه بود من مشغول کارای خونه بودم و شما گل پسرا هم با اسباب بازیهاتون بازی میکردید.

بابایهو گفت بریم کاشان منم که از خدا خواسته و عآآآآاشق مسافرت دِ بدو وسایل جمع کردن بعدهم لباسای شمارو عوض کردم و آماده شدیم و ساعت۱ونیم بود راه افتادیم شما صندلی عقب ماشین نشستید و باهم خوراکی میخوردید

 

ولی بعدش ۲تاتونم اومدید بغل من ولی اذیت نکردید.

ساعت۴بود رسیدیم اول  رفتیم ناهار خوردیم چون گشنموت شده بود بعد ناهار رفتیم باغ فین اونجا شما حسسسسسسآآآبی آب بازی کردید

همه ازشما عکس میگرفتن و اسماتونو ازمنو بابایی میپرسیدن.

بعداز کلی بازی و خوش گذرونی رفتیم به سمت نیاسر اونجا یه آبشار داره معروفم هست آبشار نیاسر جای باصفایی بود.

اونجا هم بابایی خوراکی و فالوده بستنی خرید 

دستش درد نکنه.






[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد