براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس
X
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 18:21 | نویسنده : maman fariba

مامان:امیرحسین مامانو دوست داری؟

امیرحسین:آیه

مامان:امیرعباس مامانو چندتا دوست داری؟

امیرعباس: دوتا

مامان:امیرحسین بابا چی بخره برات؟

امیرحسین بَدَدَ (بستنی)

مامان:امیرعباس به بابا بگو دوستت دارم...

امیرعباس:بابا دودَ

امیرحسین توخونه وسایلهارو به من نشون میدی و کنجکاوی که چی هستن که میگی مامان این چیه؟

مامان:گل_مبل_میز_و....خیلی چیزارو ازم میپرسی

یه روز که تلوزیون روشن بود یه مولا حرف میزد توازم پرسیدی چیه

منظورت این بود که کیه منم گفتم مولا تو خندیدی و گفتی بولا

پسرای گلم چندتا از کلمه هارو یادگرفتید

و همه روهم خوووووووووووب میشناسید

ولی به آقا میگید قاقا

عزیز    عمه      خاله رو میگید آله     به الینا میگید آبیجی بلیلا    دایی    عمو    به مادربزرگ بابایی میگید ننه وبه بابابزرگش میگید بابابوبو    به آتریسامیگید آدِدا   به آیناز میگید آینا       به طاها میگید طاطا

عاشق ماشین و دوچرخه و موتور هستید که به هر۳اینا میگید هانّا

روکش متکاتوت سندباد وعلی باباس هرموقع میخواید بخوابید میگید مامان علی بابا

مامان علی بابا بتو

قوربون اون حرف زدناتونم پسرای گلللللللمممممممم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 17:17 | نویسنده : maman fariba

زمانهایی هست که نمیخواهید عقربه های ساعت حرکت کنند!!

نمیخواهیدروزهابه سرعت بگذرد!!

ودلتان میخواهد زمان درلحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله این روزها دلبندم هرروزوهرلحظه بامن هستید

واین عطر وجودتان است که مرالبریزمیکند

لبریزازبودن وماندن،ماندنی با عشق وامید

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه چندان دور ازدسترس

این امیـــــد را دوست دارم...

که باعث زنده ماندنم میشود

پسرای عزیزم به خودمیبالم که فرزندانی چون شمادارم

ازخدای خویش بیش از همیشه سپاسگذار وجودنازنینتان هستم

همیشه باشید...

همینقدر نزدیک...

همینطور مهربان...

همین اندازه ستودنی...





[موضوع : ]
تاريخ : 28 خرداد 1396 | 17:56 | نویسنده : maman fariba

وقتی امیرحسین و امیرعباس گیر میدن چادربپوشون...نیشخندقلبلبخند





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 | 17:47 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم امیرحسین وامیر عباس زندگیای من

این روزا با جون ودل براتون مینویسم چون اینجا بهترین وبلاگ چون سراسر عشقه و بس...

مهربونای من ممنونم که لحظه هامو با وجودتان زیباترکردید

ممنون که پاتو زندگی من گذاشتید و رنگ تازه ای به زندگیمون دادید...

هروقت که نگاه به چهره پاک ومعصومتان میکنم خدارو باتمام وجودم هزاران بار شکر میکنم.

شما بتازگی چندتا کلمه هایی رو یادگرفتید

وقتی میپرسم امیرحسین مامانو دوست داری؟میگی آیه یعنی آره

وامیرعباسم پسرکوچولوی نانازی من توهم میگی آیه

من دلم غنج میره و بوسه بارونتون میکنم.

باوجودشماگل پسرای گلم

خوشبخت ترین مادردنیام...





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 17:9 | نویسنده : maman fariba

رمضان به قدر تزدیک میشود...

شبهای قدر فرصت میوه چینی اند!

وما...

برداشت میکنیم هرآنچه رادریکسال درزمین قلبمان کاشته ایم

خداجان عمریکساله ام رابراندازمیکنم.هیچ نقطه ی روشنی برای دریافت کرامتت نمیبینم.

اما...

مهربانی یکساله ی توراکه مرور میکنم، دلم به لیلة القدر این رمضان نیزقرص میشود

سالهاست که رسم میان ومنوتو همین بوده

من...یکسال...راخراب کرده ام

وتو...سال بعدرانیکوترین تقدیرنوشته ای.

چه رازی هست میان توواسم"رحمانت"...

که ازهرچه بگذری مهربان پاشیدن رو بربندگانت رها نمیکنی؟

سیاه دل ترازهمیشه...

وشکسته ترازهرسال...

چشم براه لیلة القدرنشسته ام

امایقین دارم که سهم عظیمی ازعـــــ♡ــــــشق رابرای کنار گذاشته ای

من بیتو تمام میشوم دلبرم

دفترتقدیرم راازهرچی خالی کنی خیالی نیست

اما تقدیرمرا ازلمس وجودت خالی مکن

من بدون تو یعنی تمام...

توتنهاثروت قابل شمارش خدا...

ومن...

به انتظار سهم بیشتری ازتو گوشه سفره رمضانت را رها نکردم

رحمان جز مهر مگرمیداند؟

لیلة القدر مرا به طوفانی از مهرتتکان بده

یا رحمان...یارحمان...یارحمان

 

تواین شبهای عزیز دعا برای سلامتی فرج آقا امام زمان فراموش نشه...





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 1:09 | نویسنده : maman fariba

امروز ۱۵ماه رمضانه و منو بابایی روزه میگیریم.

اولین سحری که بیدارشده بودیم امیرحسین توهم بیدار شدی و اومدی کنار منو بابایی سحری خوردی.

چهارمین سحری هم امیرعباس بیدارشدی واومدی باما سحری خوردی.

امروز۱۰خرداد تولد۲۵سالگی منه بابایی هم دستش درد نکنه کیک خریده بود و یه تولد۴نفری گرفتیم

چندروز پیش که تعطیلات بود با بابا تصمیم گرفتیم که بریم شهرستان قوزلو چون تو فصل بهار خخخخیلی باصفاس اونجا هواشم خنکه

قبل رفتن خونه آقاجون اینا افطاری وشام دعوت بودیم همه دایی ها وخاله جون ایناهم دعوت بودن شما با پسردایی ها ودختردایی کلی بازی کردید

قراربود بعداز شام راه بیافتیم بریم شهرستان ولی بابا گفت خیییلی خوابم میاد بمونه صبح میریم.

صبح ساعت ۵راه افتادیم توراه یجای خوب که پارک بود نگه داشتیم صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت۹بود رسیدیم

شما یکسره حیاط بودید وواس خودتون بازی میکردید

ناهار رفتیم باغ اونجا درختای گیلاس  گیلاساش رسیده بود و گیلاس چیدیم

فرداش دوباره ناهاررفتیم بیرون با آقاجون اینا خخخخیییلی خوش گذشت

امشب هم عمه زنگ زد وگفت شام بیایید بریم پارک عمو ایناو عمه نسرین ایناهم بودن. شما با آینازو پرهام و عمو وبابا توپ بازی کردید.

الان که این پست رو نوشتم پسرای گلم خوابیدید.

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 7:34 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم سلام

قراره که ازتا چند روز دیگه اساس کشی کنیم ومن کلی کاردارم.

یکم طول کشید یه خونه خوب و باب دلم رو پیدا کنیم وتواین مدت کم کم وسایلهارو جمع وجور میکردم و بسته بندی میکردم

با شیطنتهایی که شما دارید یکم برام سخت بود و این کارم رو میذاشتم موقعی که شما روزا ۲ساعتی که خواب هستید انجام میدادم.

خلاصه اینکه خونه باب دلم رو پیداکردیم و قلنامه نوشتیم. 

رفتیم شهرستان جشن دختردایی من بود

پسرای گلم شما اونجا فقط توحیاط بازی میکردید اونم چه بازییییییی خاک بازیییی

کاری به کارتون نداشتم خب دوست داشتید دیگه

کلی کیف کردیدآآآآا

جشن هم خیلی خوش گذشت بعداز جشن برگشتیم خونه

من باز دوباره شروع کردم جمع کردن وسایلها

تواین روزا حال مادربزرگ بابایی که همه خانننه صداش میزنن بدشد وباباو آقاجون بردنش بیمارستان.

خانننه حالش خوب نشد و دکترا گفتن که ببریدش خونه روزبه روز حالش بدتر میشد

بنده خدا۲۵اردیبهشت به رحمت خدا رفت

بابازنگ زدکه لباس و وسایل جمع کنم که احتمالا بریم قوزلوشهرستان بابایی

فرداش رفتیم شهرستان و خاک سپاری بود

شما که یکسره توحیاط بودید و با آینازوپرهام ۲قلوهای عمه نسرین بازی میکردید گاهی وقتام دعوامیکردید. امیرحسین وامیرعباس یادگرفته بودید آیناز و صدا میزدید و میگفتید آینا آینا

۲روز موندیم و برگشتیم

دوباره شروع کردم به وسایل جمع کردن

۲۲روز قبل از اساس کشی منوخاله جون رفتیم خونه   جدیده رو تمیز کنیم خاله جون دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید.منم شمارو  برده بودم خونه عزیز 

۴خرداد روز اساس کشی بود صبح ساعت۸ عموجون زنمو و آتریسا رو آورد خونه ما که زنمو کمکم کنه دستش درد نکنه خیلی کمکم کرد

بابا ظهر از سرکار اومد و یکم استراحت کرد زنگ زد ماشین باربری وچندتا کارگر اومدن وسایلها رو بار زدن شب ساعت۱ اساس کشی تموم شد

من شمارو برده بودم خونه خاله  جون و گفت شمارو نگه داره خاله جون هم برامون شام درست کرده بود دستش درد نکنه

ولی ما خیییلی خسته شده بودیم نصف چیدمانو گذاشتیم موند برای فردا

ولی امیرحسینم تو غریبی میکردی و میگفتی بریم خونمون خب شما به اون خونه عادت کرده بودید.

صبح که بیدار شدیم عموجون و بابایی ر فتن سراغ اتاق خوابا که تختا رو نصب کنن

عمواینا نموندن و رفتن خونشون

منن کم کم وسایلارو چیدمو تموم شد 

شما همچنان بهانه گیرشده بودیدمیگفتید بریم خونه خودمون

فردا هم اولین روز ماه رمضانه

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1396 | 1:22 | نویسنده : maman fariba

دیروز که جمعه بود من مشغول کارای خونه بودم و شما گل پسرا هم با اسباب بازیهاتون بازی میکردید.

بابایهو گفت بریم کاشان منم که از خدا خواسته و عآآآآاشق مسافرت دِ بدو وسایل جمع کردن بعدهم لباسای شمارو عوض کردم و آماده شدیم و ساعت۱ونیم بود راه افتادیم شما صندلی عقب ماشین نشستید و باهم خوراکی میخوردید

 

ولی بعدش ۲تاتونم اومدید بغل من ولی اذیت نکردید.

ساعت۴بود رسیدیم اول  رفتیم ناهار خوردیم چون گشنموت شده بود بعد ناهار رفتیم باغ فین اونجا شما حسسسسسسآآآبی آب بازی کردید

همه ازشما عکس میگرفتن و اسماتونو ازمنو بابایی میپرسیدن.

بعداز کلی بازی و خوش گذرونی رفتیم به سمت نیاسر اونجا یه آبشار داره معروفم هست آبشار نیاسر جای باصفایی بود.

اونجا هم بابایی خوراکی و فالوده بستنی خرید 

دستش درد نکنه.






[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 | 1:06 | نویسنده : maman fariba

سلام

پسرای گلم فداتون بشم دیشب همگی خونه دایی جون شام دعوت بودیم

۱۲اوردیبهشت روز معلم بود دایی جون هم چون معلمه براش کادو پبراهن خریدیم و رفتیم خونشون دایی ها و خاله جون  اینا و آقاجون اینا هم دعوت بودن

و کل خانواده عموی من هم دعوت بودن و دایی جون خانواده دوستشو هم دعوت کرده بود اسمش حسینعلی مغازه لوازم التحریر داره همه هم میشناسنش برای شما گاهی وقتا همینجوری اسباب بازی میده.

خلاصه شب خوبی بود دایی جون و زندایی جون کلی زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه.

شماهم که طبق معمول خوش بحالتون بود با طاها و الینا و ستاره وفاطمه وحنانه حسسسسآآآآبی بازی کردید.





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | 0:31 | نویسنده : maman fariba

پسرگلم امیرعباس ۲روزپیش سرماخورده بودی و تب میکردی و سرفه میکردیخمیازه

منم برات شرب سرماخوردگی و شربت عسل آویشن خریدم مرتب شربت دادم کمی بهتر شدی.

ولی باز تب میکردی ب بابایی گفتم که ببریمت دکتر بردیمت و دکتر آمپول تجویز کرد ۲تا آمپول زدی و خووووب خوووووب شدیقلب

آخه تواین ۳روز هوایهویی سرد شد

تازه میخواستم بخاری رو جمع کنم بابا گفت بذار بمونه چندروز دیگه جمع میکنیم.

خوب شد جمع نکردیم تواین۳روز بخاری روشن میکردیم.نیشخند





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد