براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس
X
تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 8:14 | نویسنده : maman fariba

که بریم راه آهن آخه باباجونی بلیط برگشت رو قطارگرفته بود واس شب
شما دومین بارتون بود قطار سوار میشدید
بار به خاله جونی اینا وعزیز اینا رفته بودیم مشهد اون موقع ۱۴ماهتون بود
الان۲سال و۶ماهتونه
ساعت ۹شب رفتیم راه آهن و ۱۰سوارقطارشدیم ۱۰و۴۰دقیقه قطار حرکت کرد
قطار تروتمیزی بود کوپه۴نفری
شام خوردیم و چای و خوراکی خوردیم و خوابیدیم
ساعت۶صبح صبحانه آوردن منو بابایی خوردیم شما رو خیلی صدازدم بیدار نشدید۸ونیم بود امیرعباسم بیدارشدی و یکم بعد امیر حسینم بیدارشدید
رفتید راه رو ویکم بازی کردید.


ساعت۱۰ونیم رسیدیم بابا زنگ زد عمو بیاد دنبالمون وبریم خونمون
عمو وسطای راه پیاده شدو رفت خونشون
ماهم رفتیم خونمون تو ماشین خوابتون برد رسیدیم خونه منم خوابیدم
خسته بودم وخوابم می اوم‌د بابا هم همینطور
تا ساعت۳ظهر خوابیدیدم
بعدش بابابیدار شدو غذا سفارش داد واس ناهار...
غروب ساعت۶ونیم عزیزوعمه و عمه و آیناز پ‌رهام محمد رضا اومدن خونمون
بعداز ‌‌پذیرایی بابا رفت وسایل خریدو شام درست کردم
ساعت ۱۰ غذاآماده شد
به کمک عمه ها سفره رو چیدیم
وخاله اینا اومدن وعزیز هم اومد
شام رو خوردیم
یکم بعد آقا جون(بابای من) اومد
و پذیزایی شدیم و شما همچنان با الینا و آیناز بازی میکردید
ساعت۱۲بود مهمونا رفتن
کمی خسته شدم بعد خوابیدیم.





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 8:13 | نویسنده : maman fariba

سلام پسرای گلم عشقای مامان امیرحسین وامیرعباس
الان که این پست رو دارم مینویسم
شما خوابیدیدومنم خوابم نمیبره گفتم که از خاطره هاتون بنویسم
الان ۱۲ماه محرم ۱۱مهر۹۶
میخوام از روزی بگم که خیلی دوسش دارم و بیاد ماندنیه
۲۵شهریور شنبه خاله جونی زنگ زد شام دعوتمون کرد عزیز ایناهم بودن دایی جونم بود
زندایی و محمدیاسین وفاطمه شهرستان بودن
اون روز آقاجون(بابای بابا)زنگ زد شام میخوان بیان خونمون منم گفتم که خاله جونی دعوتمون کرده و گفتم شما فرداشب بیایید خونمون شام.
فرداشدو من شام خورشت قرمه سبزی درست کردم
آقاجون و عزیزوعمه هم اومدن خونمون شام اون شب بابا ازسرکار دیر اومد خونه ساعت۱۰بود اومد ماهم شامو نخوردیم و منتظر بابا مونده بودیم...
بابا ساعت۱۰ اومد و شاممونو خوردیم منو عمه سفره رو جمع میکردیم که یهو بابا صدام زدو یه پاکتی رو بهم داد🤔
بازش که کردم دیدم بلیط هواپیما گرفته برای مشهد اونم فردا ساعت۹پروازه
وای خدآآآ من چققققد خووووشششحححآآل شدم
باورم نمیشد سوپرایز خوبی بود
((آخه بابا برای عمل تیروئید من نذر کرده بود که وقتی خوب شدم ۴تایی بریم مشهد ولی روزش مشخص نبود...))
خلاصه من از ذوقم نمیدونستم چیکار کنم...
زنگ زدم خاله جونی وعزیزجونی گفتم که ما فردا میریم مشهد تعجب کردن که چرا یهوییییی
عمه کمک کرد ظرفای شامو شستوجمع وجور کرد دستش درد نکنه
منم به بقیه کارام رسیدم
آقا اینا ساعت۱۱ونیم بود رفتن
بعدش باباجونی شما گل پسرا رو برد آرایشگاه
تا شما از آرایشگاه بیایید منم خونه رو جارو کشیدم تمیز کردم
لباسارو جمع و جور کردم...
شما که اومدید بابا بردتون حموم و بعدش خوابیدید من از ذوقم خوابم نمیبرد
فکر کنم یه ساعتی تونستم بخوابم
ساعت۶بیدارشدم و آماده شدم وباباهم بیدارشد شما خوابتون می اومد بیدار نمیشدید.خوابالو خوابالو لباساتونو پوشوندم و راهی شدیم رفتیم فرودگاه مهرآباد قرارشد وسطای راه عمو رو سوار کنیم که ما بریم فرودگاه عمو با ماشین ما بره سرکار.
وقتی رسیدیدم فرودگاه بدون معتلی سمت باربری چمدونمونو بردن و ماهم از گیت رفتیم سالن ۱_۲
نیم ساعتی وقت داشتیم بابا رفت صبحانه خرید خوردیم عجب نیمروی خوشمزه ای بود


بعد شماره پرواز رو اعلام کردن و رفتیم سوار هواپیما شدیم.
شما هم خیلی خوشحال بودید
و اولین بارتونه که سوار هواپیما میشدید
هواپیما دقیق دقیق ساعت ۹و۱۰دقیقه حرکت کردو یکم بعد بلند شد.
منو باباجونی دومین بارمون بود که سوار هواپیما میشدیم(سال۹۱با باباجونی عید بود هوایی رفتیم مشهد)
داخل هواپیما بهمون صبحانه دادن و خوردیم
شماهم نشسته بودید آخراش دیگه خسته شدید میخواستید بهونه بگیرید
که رسیدیدم ساعت ۱۰و۲۰دقیقه هواپیما نشست و یکم بعد پیاده شدیم
ماشین گرفتیم و رفتیم یکمی طول کشیدکه بابا هتل رزرو کرد
اسم هتلی که گرفته بودیم هتل لبخند بود خیابان امام رضا۶
یکم استراحت کردیم ناهار خوردیم ورفتیم حرم زیارت
اول امیر حسینم موندی پیشم باباجونی و امیرعباس رفتید
بعد امیرعباسم تو موندی پیشم و باباجونی و داداش رفتن زیارت کردن
زیارتتون قبول عشقای من
بعدش شمارو بابا نگه داشت من رفتم ۲بار زیارت کردم اصلا سیر نمیشدم خیلی خوشحال بودم

یه۳ساعتی داخل حرم موندیم و رفتیم هتل استراحت کردیم
وشام خوردیم و یکم بعد خوابیدیم.
صبح که بیدارشدیم باباجونی گفت بریم بگردیم رفتیم هارونیه و آرامگاه فردوسی
جای باحالی بود خیلی خوشش گذشت


برگشتیم ساعت۴بود ناهار خوردیم رفتیم سمت ۱۷شهریور بگردیم وخرید کنیم شما نصف راه خوابتون برد
امیرعباس بغل من بودی
امیرحسین بغل باباجونی بودی
بعدش رفتیم بازار رضا اونجا بیدارشدید
وای هرجاااا اسباب بازی میدید میخواستید
باباهم کم وبیش براتون اسباب بازی خرید
۲ساعتی تو بازار رضا بودیم
و همینطور با تفریح رفتیم تاهتل
راستی رفتیم عکاسی عکس هم انداختیم اونجا شیطنتهاتون گل کرد
رفتیم هتل شام خوردیم و دوباره رفتیم حرم...
من باز ۲بار زیارت کردم.


وشماهم با باباجونی رفتید زیارت کردید
۲ساعتی داخل حرم بودیم وشما دوست پیدا کرده بودید وبازی میکردید
شب دوم بود شب آخر که مشهدبودیم.🕌
رفت هتل شما انققققد خسته بودید زووود خوابیدید

منم خسته شده بودم وخوابیدم
صبح شمارو بزور بیدارتون کردم و بردمتون حموم و بابا گفت بریم بیرون بگردیم
صبحانه رو خوردیم وسایلهامونم جمع کردیم و خونه هتل رو تحویل دادیم وسایلهامونو امانت نگه داشتن تا برگردیم وببریم
بابا جونی ماشین گرفت و رفتید
چالیدره چه جای باصفایی بوووود
با تلکابین از رو دریاچه اش رفتیم
شما اولین بارتون بود تلکابین رو تجربه میکردید ومیگفتید تاب بازی
یکم بعد رفتیم طرقبه
عجب جایی بود با صفا خنک و یجای توپی بود.
اونجا رستوران عنبران ناهار خوردیم

و رفتین بسمت هتل که وسایلهامونو براداریم.





[موضوع : ]
تاريخ : 26 شهريور 1396 | 2:32 | نویسنده : maman fariba

آروم آروم آروم بوی ماتمت می آید.

                                      
آروم آروم آروم باز محرمت می آید.

باز هم بوی محرم می آید...
بوی شهادت ...بوی خون... بوی غربت و مظلومیت...
چیزی نمانده که زمین سیاه پوش و آسمان گریان شود
صدای ضجّه های قلبم را میشنوم
غوغاست دلم...

" سلام بر حسین "
" سلام بر ابالفضل العباس "
" سلام بر قلب زینب صبور "


۴روز مونده تا ماه محرم...





[موضوع : ]
تاريخ : 26 شهريور 1396 | 2:22 | نویسنده : maman fariba

الان که دارم این پست رو مینویسم
امیرحسین و امیرعباس شما خوابید
بابا هم خوابه
حال هممون خوبه شکرخدا

جای عمل من هم خوب شده
پریروز صبح خودم نخ بخیه رو کشیدم قبلش میترسیدم ولی دلو زدم به دریا گفتم یه لحظه اس دیگه
آخه نخش خیلی اذیتم میکرد.

شبش هم عروسی دعوت بودیم.

شما ظهر خوابیدید ومن هم خونه رو جمع وجور کردم و رفتم آماده شدم
شماهم ۲ساعتی خوابیدیدوبیدارشدید لباساتونو پوشوندم و آمادتون کردم
باباهم آماده شدو رفتیم دنبال عمه ایناکه باهم بریم عروسی
من یکم استرس داشتم که یه موقع اذیت نکنیدو....
ولی اون شب پسرای خوبی شده بودید وبرعکس همه مهمونی وعروسیها که رفته بودیم اصلا اذیت نکردید وبرای خودتون دوست پیداکرده بودیدو بااونا بازی میکردید
به منم خیلی خوش گذشت
خیالم راحتترشده بودکه برای خودتون بازی میکردید و بهونه نمیگرفتید که بریم خونه یه بابا بابا نمیگفتید.
الهی فداتون بششششم

راستی یادم رفت اینو بگم ۱۰شهریور تولد محمدیاسین پسردایی بود  دایی جونی همه رو شام دعوت کرده بود باغچه رستوران به همگیمون خخخیییلی زیآآآاد خوش گذشت

موسیقی زنده داشت...غذاشم خیلی خوشمزه بود دایی ها و بابا همه باهم رقصیدن و شما هم با طاهاپسردایی علیرضاپسردایی بازی میکردید. شب بیادماندنی بود خوش گذشت.





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1396 | 15:07 | نویسنده : maman fariba
۲سال و ۶ماه از مادریم میگذره وهنوز سرخوش از روزهام هستم .

هنوز تب میکنم برای پسرام .

هنوز دل دل دارم برای هر آنچه که در روز میگذرد .

هنوز دلم میخواد پسرام تا الهه ی صبح پیشم بخوابن .

پسرام دیگه  بزرگ شدن .

تفریحاتشون خیلی فرق کرده .
دقتشون پیش از پیش
زیاد شده .

از نظر موتوریک خیلی ازشون راضیم . خلاقیت خیلی خوبی هم دارن .

میتونه کفششان رو بپوشن . مسواک بزنن . شلوارشونو بپوشن . جوراباشونو رو میپوشن و روهمه چی دقت زیادی دارن...
کم وبیش دیگه دستور غذایی 🍽دارن که مامان آش دوغ یا ماهی یا گوشت...

الهی فداتون بشم پسرای گلم



[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1396 | 14:53 | نویسنده : maman fariba
میخوام برای پسرام بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای بادکنک بخرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو بهشون یاد می‌ده.
بهشون یاد می‌ده که باید بزرگ باشن اما سبک، تا بتونن بالاتر برن.
بهشون یاد می‌دن که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشن.
و مهمتر از همه بهشون یاد می‌دن که وقتی چیزی رو دوست دارن نباید آنقدر بهش نزدیک بشن و بهشون فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بدن.
میخوام برای پسرام بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای بادکنک بخرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو بهشون یاد می‌ده.
بهشون یاد می‌ده که باید بزرگ باشن اما سبک، تا بتونن بالاتر برن.
بهشون یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشن.
و مهمتر از همه بهشون یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست دارن نباید آنقدر بهش نزدیک بشن و بهشون فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بدن.



[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 شهريور 1396 | 15:50 | نویسنده : maman fariba
مادر یعنی زندگی 🤰

مادر یعنی عشق 

مادر یعنی مهر 

مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه 

با خنده هات می خنده 

مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر...

لبخندت ، زندگی میکنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت

 و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...

مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو 

میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی 

مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح 

بالا سرت می شینه و نگرانه 

مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم  

با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم 

مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مریض بشه یا پیر

بشه چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...

مادر یعنی همه زندگی ...



[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 شهريور 1396 | 2:01 | نویسنده : maman fariba

سلام
به پسرای گلم

امروز که این پست رو مینویسم
حال من خوووبه خووووبه
امروز ۴روزه که از بیمارستان مرخص شدم اومدم خونه

من و بابایی ۳۱م رفتیم بیمارستان شریعتی و تا من بستری بشم برای فرداش که عمل داشتم
اون روز که رفتیم شب قبلش منو شما گل پسرام امیرحسین و امیرعباس رفتیم خونه عزیز(مامان من) اونجا خوابیدیم شما گل پسرا خونه عزیز اینا چندوروزی مهمون بودید که تا من از بیمارستان بیام خونه
صبح ساعت۶ونیم منو بابایی رفتیم
وای که چقققدرررر جداشدن ازشما برام سخت بود ومن همچنان گریه میکردم
شما خواب بودید و اصلا متوجه نشدید
جدایی سختی بود برای من
خب چاره ای نبود باید میرفتم...

رفتیم بیمارستان و گفتن ساعت۳ بریم تشکیل پرونده بدیم و بستری بشم

بابا گفت حالا وقت زیاده خسته میشیم اگه بمونیم بیمارستان بریم بیرون و رفتیم امام زاده صالح(تجریش)
۲ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم بیمارستان
همه نگران بودن و استرس داشتن وتندتند به منو بابایی زنگ میزدن
ولی من دلم فقط و فقط پیش شما بود البته اینکه خونه عزیز بودید خیالم راحتتر بود.
خاله عکستونو با تلگرام برام میفرستاد من بیشترتر دلتنگ میشدم

زنگ نمیزدم که باهاتون حرف بزنم چون اونقت دلتنگتر میشدید و منو بهونه میگرفتید...منم ناراحت میشدم.
خلاصه اینکه من بستری شدمو شب شد وموقع خواب من دیونه میشدم که خدآآ امیرحسینم الان خوابیده یا نه...
امیرعباسم الان خوابیده یانه...

خوابم نمیبرد...
آخه امیرحسینم موقع خواب تو همییییششه عادت داری که دستای منو بگیری و رو متکای من پیشم بخوابی...

امیرعباسم توهم همینطور...

صبح شد ولباس اتاق عمل رو پوشیدم ومنتظر موندم تا ببرنم اتاق عمل
خیلی طول کشید تا منو ببرن اتاق عمل ساعت ۳بود آقا وعزیز(مامان و بابای من) و بابایی و عزیز(مامان بابا) اومدن ملاقاتم پیشم همون موقع دکترم اومد و رفتم اتاق عمل
وقتی روتخت دراز کشیدم فکرم پیش شما بود همش میگفتم امیرحسینم امیرعباسم دعام کنید...

یهو من چشمامو باز کردم و خانوم پرستار رو دیدم که میپرسید خوبی خانومی
اصلا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم و ببینم خیلی تار میدیدم
یه لحظه هم بابایی رو بالاسرم دیدم
یکم بعد بردنم بخش ساعتو دیدم که ۶ونیم بود آقا و عزیزم هم اومدن منو دیدن و رفتن خونشون
راستی اون روز عزیز شمارو سپرده بود به خاله و عمه.

عزیز(مامان بابا)همراه موند پیش من
روزا بابایی می اومد بیمارستان پیشم و شبا هم می اومد خونه آقااینا پیش شما شب همونجا میخوابید.
۲روز بعدش به بابا گفتم شمارو بیاره من ببینمتون
تا شمارو دیدم گریه کردم
خیلی دلم براتون تنگ شده بود
ولی شما وقتی منو دیدید شکه شدید و همچییین نگاهم میکردید
وناراحت شدید


اون روز خاله اینا و دایی ها و عمو ایناهم اومده بودن ملاقاتم.

خلاصه منو تا۴م نگه داشتن بیمارستان و مرخص شدم
از بیمارستان اومدنی هم آقا(بابای من)برام قوربونی نذر کرده بود که قوربونی کشت جلو درمون.


اون روز هردو آقا اینا و عمه ایناوخاله جون خونمون ناهاربودن عزیزوخاله ناهاردرست کرده بودن دستشون درد نکنه حسابی توزحمت افتاده بودن

اون روز منوبابایی تصمیم گرفتیم که دایی ها خاله ایناو عزیزایناو عمه ایناوعمواینا وآقاایناروشام قوربونی دعوتشون کنیم

همه اومدن و شب خوبی بود وخوش گذشت

وقتی همه رفتن پشت سر همشون گریه کردید و بهونه میگرفتید

ولی عزیز(مامان من) اون شبو موند خونه ما.

تواین چندروزهم هرروز مهمون داشتیم همه دوست و فامیل اومده بودن عیادتم.


همینجا تشکر میکنم از آقا و عزیز ودایی ها و خاله جونی تواین چندروز مواظبتون بودن و بهتون سرمیزدن و بازیتون میدادن واقعا ممنونم ازشون.
و تشکر میکنم از بابا جون بخاطر همه زخمتایی که برام کشید و ۴روز سرکار نرفت

 

خیلی دوستتون دارم...





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 0:28 | نویسنده : maman fariba

امروز دلم بدجوووور گرفته

حس دلتنگی اذیتم میکنه...

حس دوری و ندیدنتون اذیتم میکنه...

آخه قرار فردا منو بابایی بریم بیمارستان من بستری بشم برای عمل تیروئیدم...



الانم اشکم دراومد
ببخشید منو نمیتونم بنویسم......






[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | 19:14 | نویسنده : maman fariba

پسرای گلم سلام

روزها میگذرد و شما بزرگتر میشوید و من عاشقتر...
الان دیگه تقریبا کم و بیش حرف میزنید

عروسیهایی داشتیم که رفتیم
قبلش یه کوچولو استرس داشتم که نکنه اذیت کنید یا خسته بشید و بهونه بگیرید
۲۰مرداد رفتیم عروسی یکی از فامیلای باباجون بود که رفتیم آقاایناوعموایناو عمه ایناهم بودن...
ولی شما اون شب خخخیییلی اذیت کردید
نه پیش من می موندید نه پیش بابا...
شیطنتهاتون زیادتر شده و کنجکاوترشدید
۲۴هم عروسی داشتیم عروسیه یکی از همشهری من میشدن که رفتیم
اونجا زیاد اذیت نکردید خیلی خوش گذشت...
هرروز که من خونه رو تمیز میکنم تا میام بشینم میرید اتاق تمآآام اسباب بازیهاتون میارید و پخش زمین میکند گاهی وقتام دعواتون میشه
بعضی وقتام به وسایلهای خونه که من روشون حساسم دست میزنید و خرابش میکنید
ولی اشکال نداره
امیرحسینم باباجون که از سرکار میاد خونه میری بغلش و میگی بابا پارک پارک پارک
یعنی میگی که بریم پارک
بابا رو بدون بستنی خونه راه نمیدید
بخاطر همینم بابا هرروز براتون بستنی میخره
 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد