براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس

روز مادر

  امروز هم روز زنه وهم روز مادر .من برای دومین باره که  که دارم درچنین روزی مادری روتجربه میکنم.خدایا شکرت که بهم توفیق اینو دادی که تموم لحظات قشنگ زندگی رو درک کنم.   و مطمعنم بابایی هم در روز پدر همچین حس پدرانه را خواهد داشت...
11 فروردين 1395

سال تحویل۱۳۹۵

امروز ساعت۸صبح سال تحویل میشه امیر حسین و امیر عباس به تازگی یاد گرفتید که از مبل و میز کمک میگیرید رو وایمیستید و کلمه های    هَم بِده    اِده  جیس  ماما   اَده   آده رو میگید سال تحویل رفتیم خونه آقاجون و عموم و زن عمو هم بودن سال که تحویل شد رفتیم خونه فامیلآ عید دیدنی و خونه ماهم اومدن  خیلی خوش گذشت ولی چون هوا بارونی بود نتونستیم مسافرت بریم  ۲روز قبل ۱۳بدر که هوا خوب بود رو منو بابایی و شما گل پسرا۴نفری رفتیم شهرستان و ۲شب موندیم و برگشتیم تو راه کلی خوش گذشت و اما۱۳بدر هوا بارونی بود نتونستیم بریم بیرون و رفتیم خونه آقاحون عمه اینا هم اونجا بودن بعداز ظهرش که هوا یکم بهتر شد...
1 فروردين 1395

تولد۱سالگی امیرحسین و امیر عباس

بَه چه شب قشنگیه دلم چه تاب تاب میزنه توی خونمون مهمونیه جشن تولد منه        مبارکه مبارک تولدت مبارک   مبارکه مبارک تولدت مبارک        دوستای خوب من باهم میان یا تک تک روی منو میبوسنو بهم میگن مبارک       مبارکه مبارک تولدت مبارک مبارکه مبارک تولدت مبارک       هدیه میارن واس من قشنگه هدیه هاشون راضی به زحمت نبودم درد نکنه دستاشون       بابام میاد برای من کیک تولدمیاره مامان خیلی خوب من شمعهارو رو کیک میزاره        ⇧⇧⇧این ترانه تولدتون بود⇧⇧⇧       امیر حسین جان و...
20 اسفند 1394

عکس آتلیه

امیر حسین و امیر عباس جان  امروز منو بابایی رفتیم عکاسی تا.ازتون عکس آتلیه ای بگیریم واس تولد۱سالگیتون  چقد منو بابایی پشت دوربین اَدا اطوار درآوردیم تا شما بخندید وتا عکاسه ازتون عکس بگیره نذاریم که وسایلهارو بهم بزنید و ازجاتون تکون بخورید دوست داشتم کفشاتونو میپوشوندم ولی امرحسین تو از کفش میترسیدی و نمیذاشتی بپوشونم  و منم دیگه نپوشوندم خلاصه ۲ساعت طول کشید تا عکس بگیریم... ومنو بابایی ۳تا عکس خوشگل ازبین عکسهای گرفته شده انتخاب کردیم... قرار شد تا روز تولدتون عکسها اماده بشه و یکی از اون عکسهارو برای تزیین روی کیکتون انتخاب کردم.  ...
15 اسفند 1394

۱۰ماهگی امیر حسین و امیر عباس

امیر حسین و امیر عباس پسرای خوشگلم امروز۱۰ماهه شدید   تو این چند ماه گذشته اتفاقای خوبی افتاد بابایی مارو گردش میبرد بیرون .   (پارسال ماه محرم شما تو شکمم بودید ۴ماهه بودید)   ماه محرم امسال شما ۷ماهه بودید من شمارو میخوابوندم تو کالسکه و میبردم هیت  منو بابایی تصمیم گرفتیم  که باهم ببریمتون واس مراسم شیرخوارگان حسینی مصلا ی تهران   شب قبلش رفتیم خونه عمو که صبحش بابایی منو شما و زن عمو رو ببره مصلا که رفتیم چون هوا گرم بود و لباس سقا پوشیده بودید یکم گرمتون شده بود  اونجا من همش به فکر ۶ماهه امام حسین(ع)بودم که چقد اذیت شد و چقدر تشنگی کشید   همه ما مادرایی که اونجا بودیم بچه هامو...
20 دی 1394

شب یلدا...

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه برگ های رقصان پاییز برایت آروزی خوب دارد عمرت یلدایی دلت دریایی و روزگارت بهاری   امیر حسین جان وامیرعباس جان امشب اولین شب یلدای شماس پارسال این موقع ۶ماهه شما رو باردار بودم الان ۹ماهتونه و نیشینید. هرسال شب یلدا خونه عزیز ایناییم و ساعت ۱۰ میریم خونه مامانجون اینا. برای اولین بار بهتون آب هندوانه دادم خوردید چقدم خوشتون میاد.
30 آذر 1394

خنده های شیرین...

پسرای گلم منو بابایی عاشق خنده هاتونیم♥♥♥♥ بقول بابایی امیرحسین باید بخنده امیر عباس باید بخنده قوربون خنده هاتوووونツ ...
18 آبان 1394