براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس

پسریعنی...

پسر یعنی یه اتاق پر از توپ و تفنگ و ماشین… پسر داشتن یعنی کلاه و کفش های اسپرت کوچک یعنی کروات و پاپیون و کت ها و کفش های چرم مردونه سایز کوچک پسر یعنی رقص هلیکوپتری و رپی یعنی عاشق آهنگ های ریتمیک خارجی بودن پسر یعنی دوچرخه سواری بدون ترس… ️⛷ 🏋‍♀⛹‍♂🤼‍♂ 🏌‍♂🤾‍♂🤺 ‍♂ ‍♂🤽‍♂ ‍♂🧗‍♂🧘‍♂ ‍♀ ‍♂ ...
2 شهريور 1397

خاطرات شمال

پسرای گلم سلام میخوام از خاطرات شمال بنویسم هفته ی پیش ۵شنبه ۴مرداد باخاله جون اینا و آقاجون و عزیزجون اینا رفتیم شمال یعنی عمو محسن دعوتمون کرده بود ۴شنبه شب همه وسایل و لباسارو جمع و جور کردیم منم واس ناهار فردا غذا درست کردم(قرمه سبزی) صبح ساعت۶راه افتادیم از سمت جاده چالوس رفتیم توراه برای صبحانه نگه داشتیم و دورهم صبحانه خوردیم یکم استراحت کردیم و راه افتادیم شما خخخیلی خوشحال بودید و من از شما خوشحال تر عاشق شمالم ساعت۲ونیم بود رسیدیم چابکسر(مجتمع آهوان) ویلارو عمو محسن تحویل گرفت وسایلارو بردیم داخل شما شیطنتهاتون شروع شد این اتاق بدو اون اتاق بدو محوطه میرفتید و هرچی میگفتم شلوغ نکنید کارخودتونو میکردید الیناهم مثل...
16 مرداد 1397

برای امیر حسین امیرعباس...

یکی موهش فرفری یکی موهاش صاف یکی هنوز به کنترول میگه لُلُرول یکی دیگه اش به روش میخنده و میگه لُلُرول نهههه داداااش کنترول یکی عاشق میوه یکی همه میوه هارو میزنه کنار دلش فقط موز میخواد یکی آرومتر اون یکی اسپند رو آتیش... ولی به چشمای هردوتاشون که نگاه میکنی پراز عشق پرازسادگی صاف که به لبخندشون نگاه میکنی میبینی عین هم مرواریداشون میافته بیرون وچال گونشون رو عمیق و عمیقتر میکنه... صدای خنده هاشون خیلی شبیه به هم لطافت دستاشون هم همینطور دلت میخواد کنارهردوتاشون بشینیو قاطی بازی های کودکانشون بشی اونوقت که همه ی غصه هات پر میکش به آسمون... قوربون پسرای خوشگلم بشششم مممنننن ️ ️ ...
27 تير 1397

یه خاطره

یه خاطره یه پنجره یه بغض نیمه کاره حی و حاضره تا بشکنه سکوتمو تمام خنده های تو موثره چه حالی داره این شبا رو با یاد تو سر کردن تموم دنیا رو از عشق پاک تو با خبر کردن حال و هوای این دل خرابمو میدونی تو پای حرفای دل عاشق من میمونی تمام سرمستی دنیای من اون چشماته قسم به اون ناز نگات وجود من هواته
26 ارديبهشت 1397

عید۹۷

سال تحویل ۱۳۹۷ساعت ۷شب بود بعداز چندروز بدو بدوها و خریدهای عید و کارای عید بلخره سال تحویل شد شام رفتیم خونه عزیز خدیجه اینا عمو حمیدایناهم اومدن اونجا موقه سال تحویل هم باهم دورهم بودیم. ولی عید امسال خیلی فرق داشت فامیلای بابا عزادار بودن ۲۰روز پیش حسین پسرعموی بابا تصادف کرد و به رحمت خدا رفت جوون بود خدابیامرز هیچ کس رفتنشو باور نمیکرد خلاصه بزرگای فامیل سیاه پوش بودن بعداز سال تحویل رفتیم خونه ی عمو رجب (بابا) عید ساده ای داشتیم. ۴روز اول رو عید دیدنی خونه فامیلا رفتیم خونه ماهم همه اومدن ۵هم آقا و عزیزو عمه صالحه اینارو بردیمشون راه آهن راهی کردیم رفتن مشهد از راه آهن که برمیگشتیم خونه بابا مارو برد باغ گیاه شناسی جای...
15 فروردين 1397

تولد۳سالگی

هر روز که می گذرد شاهد بزرگ شدنت هستم. هر روز به اندازه یک روز بزرگ تر می شوی. انگشتان کوچکت بزرگتر می شوند و قوی تر، تا انگشت مرا محکم تر میان  آنها بفشاری و مطمئن  شوی که در هر لحظه در کنارت هستم. هر روز که می گذرد عشق من به تو صد چندان می شود.   سه سال  از آمدنتون می گذرد، شما بزرگ می شوید  و من  هر روز که می گذرد،  در دریای عشق به تو کوچکتر می شوم. پسرای گلم تولد۳سالگیتون مبارک چندشب پیش یه تولد کوچولو خودمونی گرفتیم براتون خاله جون و عمو محسن و آبیجی الینا و عزیز شیرین و آقاجون اومده بودن خونمون منم یه کیک کوچولو به شکل باب اسفنجی خریدم بر...
25 اسفند 1396

خونه تکونی۹۶

اول اسفندبود که من کم کم کارای خونه تکونی رو شروع کرده بودم اول از اتاقا شروع کردم البته موقع هایی که شما خواب ظهری بودیدااا چون موقع هایی که بیدارید نمیذارد من کارامو انجام بدم شلوغ کاری و ریخت وپاش میکنید کار اتاقا۴روزی طول کشید وقتی که تموم شد رفتم سراغ آشپزخونه مرحله سخت و خسته کننده صبح شروع کردم شب تموم شد ۳روزبعدش زنگ زدیم قالیشویی که بیاد فرشارو ببرن بشورن قالیشو هم ۳شنبه گفت میاد میبره همون شب که قالیشو میخواست بیاد فرشارو ببره عمه صالحه و عزیز و آقا اومدن خونمون شب نشینی قرار بود بابا اینترنتی براشون بلیط قطار بخره که ۴م عید برن مشهد بابا هم براشون بلیط رفت و برگشت قطار خرید براشون. خلاصه اینکه ساعت۱۲شب بود قالیشو ...
15 اسفند 1396