براے امیـــــرحسین♡امیـــــرعباس

مادریم...

۲سال و ۶ماه از مادریم میگذره وهنوز سرخوش از روزهام هستم . هنوز تب میکنم برای پسرام . هنوز دل دل دارم برای هر آنچه که در روز میگذرد . هنوز دلم میخواد پسرام تا الهه ی صبح پیشم بخوابن . پسرام دیگه  بزرگ شدن . تفریحاتشون خیلی فرق کرده . دقتشون پیش از پیش زیاد شده . از نظر موتوریک خیلی ازشون راضیم . خلاقیت خیلی خوبی هم دارن . میتونه کفششان رو بپوشن . مسواک بزنن . شلوارشونو بپوشن . جوراباشونو رو میپوشن و روهمه چی دقت زیادی دارن... کم وبیش دیگه دستور غذایی 🍽دارن که مامان آش دوغ یا ماهی یا گوشت... الهی فداتون بشم پسرای گلم ...
24 شهريور 1396

بادکنک...

میخوام برای پسرام بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای بادکنک بخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو بهشون یاد می‌ده. بهشون یاد می‌ده که باید بزرگ باشن اما سبک، تا بتونن بالاتر برن. بهشون یاد می‌دن که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشن. و مهمتر از همه بهشون یاد می‌دن که وقتی چیزی رو دوست دارن نباید آنقدر بهش نزدیک بشن و بهشون فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بدن. میخوام برای پسرام بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای بادکنک بخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو بهشون یاد می‌ده. بهشون یاد می‌ده که باید بزرگ باشن اما سبک، تا بتونن ...
24 شهريور 1396

مادر یعنی...

مادر یعنی زندگی 🤰 مادر یعنی عشق  ️ مادر یعنی مهر  مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه  با خنده هات می خنده  ️ مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر... لبخندت ، زندگی میکنه  مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت  و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم... مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو  میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی  مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح  بالا سرت می شینه و نگرانه  مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم   با اینکه پاهاش درد میکنه می...
19 شهريور 1396

بیمارستان...

سلام به پسرای گلم امروز که این پست رو مینویسم حال من خوووبه خووووبه امروز ۴روزه که از بیمارستان مرخص شدم اومدم خونه من و بابایی ۳۱م رفتیم بیمارستان شریعتی و تا من بستری بشم برای فرداش که عمل داشتم اون روز که رفتیم شب قبلش منو شما گل پسرام امیرحسین و امیرعباس رفتیم خونه عزیز(مامان من) اونجا خوابیدیم شما گل پسرا خونه عزیز اینا چندوروزی مهمون بودید که تا من از بیمارستان بیام خونه صبح ساعت۶ونیم منو بابایی رفتیم وای که چقققدرررر جداشدن ازشما برام سخت بود ومن همچنان گریه میکردم شما خواب بودید و اصلا متوجه نشدید جدایی سختی بود برای من خب چاره ای نبود باید میرفتم... رفتیم بیمارستان و گفتن ساعت۳ بریم تشکیل پرونده بدیم...
8 شهريور 1396

دلم گرفته...

امروز دلم بدجوووور گرفته حس دلتنگی اذیتم میکنه... حس دوری و ندیدنتون اذیتم میکنه... آخه قرار فردا منو بابایی بریم بیمارستان من بستری بشم برای عمل تیروئیدم... الانم اشکم دراومد ببخشید منو نمیتونم بنویسم...... ...
30 مرداد 1396

عروسی ها...

پسرای گلم سلام روزها میگذرد و شما بزرگتر میشوید و من عاشقتر... الان دیگه تقریبا کم و بیش حرف میزنید عروسیهایی داشتیم که رفتیم قبلش یه کوچولو استرس داشتم که نکنه اذیت کنید یا خسته بشید و بهونه بگیرید ۲۰مرداد رفتیم عروسی یکی از فامیلای باباجون بود که رفتیم آقاایناوعموایناو عمه ایناهم بودن... ولی شما اون شب خخخیییلی اذیت کردید نه پیش من می موندید نه پیش بابا... شیطنتهاتون زیادتر شده و کنجکاوترشدید ۲۴هم عروسی داشتیم عروسیه یکی از همشهری من میشدن که رفتیم اونجا زیاد اذیت نکردید خیلی خوش گذشت... هرروز که من خونه رو تمیز میکنم تا میام بشینم میرید اتاق تمآآام اسباب بازیهاتون میارید و پخش زمین میکند گاهی وقتام دعواتون میشه بع...
27 تير 1396

مسافرت زنجان..

پسرای گلم سلام هرروز بیشتراز دیروز دوستتون دارم و عاشقتون. روز به روز بزرگ و بزرگتر میشید وهمچنان شیطنتهاتون زیادتر میشه دیگه دستتون با دستگیره درمیرسه و خودتون دراتاقتونو باز میکنید و میرید اسباب بازیهاتونو برمیدارید و بازی میکنید. آخه من دراتاقتونو میبندم تا زیاد همه جارو ریخت وپاش نکنید. چندروز پیش امیرعباس رفته بودی رو کنج خیلی ترسیدم بیافتی. همش کارای خطرناک انجام میدی   ولی خب خداروشکر که همیشه شادو خندون هستید وباهم بازی میکنید. تواین چندروزعزیز رفته بودشهرستان دیدن خواهرا وبرادراش وماخیییلی  دلتنگش بودیم مخصوصا شما گل پسرا که به عزیز وابسته اید  یه شب آقاجون اومد خونمون و شما تا دیدید تنهاس خخ...
21 تير 1396